زنی که یک شب باد او را با خود برد
توی های و هوی بازار
دستم از دستت ول می شود. نگاهم روی زمین بین بساط فروشنده ها می چرخد ،
آن قدر شلوغ هست که دستهام توی هوا معلق نماند. برمی گردم و نگاهت می کنم . می
بینم که هستی ، خیالم راحت می شود . سرت روی زمین و بین بساط ها می دود. هر از
گاهی خم می شوی و یک چیزی برمی داری : " آقا این رادیو
چند؟" .... "گرون نمی دی؟ " .... " نه بابا اینا
که جدیدن که " .... و باز به راه می افتیم.روسری های رنگی ای که این
طرف و اون طرف آویزان اند رنگ سیاه مانتوم را بیشتر توی چشم می آره . آن طرف تر
چند تا افغانی بساط دارند . لباسهای محلی ، پر از رنگ . "بهت گفتم که ،
من چیزی نمی خواهم . امروز از اون روزهاست که حوصله ندارم ، خودت اینو می دونی
." از توی مانتو ها یه
دونه سبزشو در آوردی و نشانم می دهی. " نه نمی خواهم .
دوست ندارم مدلشو " " گیر نده دیگه ، نه آقا نمی خواهم نگذار توی
نایلون." دنبالم می آیی : "
چرا بد اخلاقی می کنی؟ چته از سر صبحی ؟" نگاهت نمی کنم . فرار
می کنم از دستت بین جمعیت .پسر جوانی بهم تنه می زند. داد می زنی :"آروم ،
چشم نداری ؟" حوصله دعوا ندارم ، دستم را توی هوا می چرخونم دنبالت. غر می
زنی " مردم دیوانه شده اند." " بریم اون تخت
و کمد ها رو ببینیم " اینو تو می گویی . خودم را روی زمین دنبالت می کشانم .
سرت به یک میزو صندلی گرم شده :" چوب گردواِ ها . برش دار ضرر می کنی ، دارم
مفت می دهم ." نگاه هیز یکی از
فروشنده ها سر تا پام را برانداز می کنه ، حواست نیست. داری با یارو چونه می زنی،
رویم را برمی گردانم آن طرف. فروشنده هیز بلند با یکی دیگر آن طرف بساطها حرف می
زند. به هم کُد می دهند. می دانم دارند درباره من حرف می زنند . چندشم می شود .
خسته ام. روی یکی از صندلی ها می نشینم ، می آیی پیشم . " این میز و صندلی رو می ده 500 " " خوب مگه ما
داریم این قدر؟" " خره خیلی مفته
ها!" نگاهت می کنم ، لبخند
می زنم "خوب مبارک اونی که می خره." دانه های عرق از گوشه
صورتم می چکند پایین . " بریم تو رو
خدا . من خسته ام." نمی شنوی . حالا داری قیمت یک تخت را می پرسی. " عرضش کم
نیست؟" فروشنده هیز جواب می دهد " اول زندگی باید عرضش کم باشد آقا
" لبخندی پهنای صورتش را می پوشاند و نگاهش روی من ثابت می شود. از جایم پا
می شوم . راه می افتم سمت فرش و گلیمها . می گویم بهت. بین همه گلیمها یه
گبه است که من عاشقش ام . پراز رنگ ِ سرخ و نارنجی و زرد . انگار که غروب یه دشت .
روی بقیه است . از سر فیلم " گبه " شناختمش. احساس ضعف می کنم .
انگار توی گود زورخانه ام و دارم می چرخم . فرشها و رنگها شروع می کنند به چرخیدن
. دستم را دراز می کنم تا خودم را به دیوار نگه دارم ، جای دیوار خالیه . آرام و
بی صدا می افتم روی ردیف گلیمها ، روی غروب دشت. سر و صدای فروشنده
بلند می شود : " خانم چی شد؟ خانم ، خانم." چشمهام بسته است ، نمی توانم
بازشون کنم . نمی دانم کجایی ، نمی
خواهم هیچکدام از این مردها بهم دست بزنند. حس می کنم فروشنده
هیز بالای سرم است. می خواهد بغلم کند ، بوی عرقش را حس می کنم . یقه پیراهنش از
چرک سیاه است. می خواهم دستش را پس بزنم . سرم را تکان می دهم ، می خواهم جیغ بزنم
اما صدام در نمی آید . یکهو همه چیز آرام می
شود . سر و صداها می خوابد . دنیا از
چرخیدن می ایستد ، نوازش نرمی را روی صورتم حس می کنم . دستی که آرام موهامو کنار
می زند . دست می اندازد زیر بغلم . بوی عطرش گیجم می کند . نفس عمیقی می کشم . چند
قطره آب می پاشد توی صورتم . دستشو می گیرم ، چشمهام را باز می کنم . لبخند می
زنی . نگرانی توی چشمهات گم می شود . شلوغی به کناری می
رود، خم می شوی روی صورتم ، و طعم خیس لبهات چشمهام را می بندد. و خطوط اندامم از جای انگشت هات مور مورمی شوند. تهی از مهتاب با آوازهایی که در حنجره ام خشکیده است تمنای تنم را خاموش می کنم. مامان مینا اس ام اس زد"۱۸ خرداد چهارمین سالگرد پرواز مینای من است" .بغضم ترکید.با صدای بلندِ شهرام ناظری که می خواند " حقا که غمت از تو وفا دارتر است".دخترک نارنج و ترنج کجا رفتی این قدر بی صدا وآرام؟؟ باران رو ی شیشه ماشین می کوبد.شهرام ناظری فریاد می زند . صفحه کیبورد پشت اشکهام گم شدند. و من .... مادر بزرگ می گوید :"تب دارد ، یا صاحب قرآن، به فریادم برس" چشمهام دو دو می زنند، حتی وقتی که بسته اند.کولر را که روشن می کنی بوی خوش خاک می زند بیرون . تازه سرویس شده است. با خودش بوی دلچسب ِ تابستان را می آورد تو. هوس یک قاچ هندوانه کرده ام.از آن تو سرخ ها که به شرط ِ چاقو می فروشند. یادت هست هندوانه ای را که پارسال خریدیم؟؟ به چه شوقی ، چه صدای طبلی هم داشت.طبل تو خالی .نتیجه؟؟ سفید بود.انگار که وحشت از چاقو رنگش را برده باشد .با یک عالمه خال ِ سیاه.مثل آبله. خنکای مطبوعی از ستون فقزاتم بالا رفت . دستهات را دور ِ شانه هام حلقه زدی .چقدر داغی . می سوزم . مادر بزرگ برایم یک لیوان گلِ ختمیِ آب زده "بخور مادرجان،یا پیغمبر. تشنج نکند بچه مردم روی دست ِ من ." انگشتانت را روی پوستم می چرخانی ، انگار که بازی دوران ِ کودکی . "مار اومده ، موش اومده، دست داره...."از روی شکمم می آیی بالا تا زیر گردنم. قلقلکم می آید.خودم را لوس می کنم .رویم را می چرخانم سمت دیوار ، چمبر می زنم و دستها و پاهام را جمع می کنم توی بغلم. سردم می شود.مادربزرگ دو تا پارچه خیس گذاشته روی سر و شکمم.پاهام را هم گذاشته توی تشت ِ آب.هی "وان یکاد " می خواند و فوت می کند بهم .هی "آیه الکرسی"."الا بماشا ء وسع کرسیه السماوات و الارض". هیچ وقت نتوانست حفظش کنم . تو کتاب ِ قرآن ِ کلاس ِ چهارم دبستان چاپ شده بود.درست یادم نیست. انگار درس سوم و چهارم بود.باید برای امتحان ِ ثلث حفظ می کردیم.شاید همین زور و اجبار ِ نمره بود که نگذاشت یاد بگیرم.چه فرقی می کند حالا . باید برای تو می خواندم و فوت می کردم بهت. با چهارقل .شاید باید می رفتم قزوین پیش ِ آن دعا بنویس ِ معروف "یه دعا می خوام برا مهر و محبت." خوب بلد بودی نازم را بخری .بازوهام را می کشیدی طرف ِ خودت. زل می زدم تو چشمهات .زل می زدی تو چشمهام. "روپوش را بنداز روم، سردم است." مادر بزرگ لحاف را دوباره می اندازد رویم "مادر پس نزن این لحاف را ، باید عرق کنی تا خوب شی." "روپوش نمی خواد، خودم گرمت می کنم." و من داغ می شدم.گر می گرفتم . درکشاکش ِ تلاش برای نفس کشیدن و ناله های مستانه. می خواستم به درون بکشمت.تا جایی که می شد .شاید به جای نَفَس .در آخر جای ناخنهام بود که روی بازوهات مانده بود. "مادر جان به چی چنگ می زنی ؟آخر چی شده ؟ یا جد ِ آقا خوشرو.یا صاحب الزمان.خودت به دادم برس." "این جور به من زل نزن انگار شهید شدم." نگاهت نکنم چه کنم؟سرم را گذاشتم روی زانوهات و گریستم.اولش بی صدا و بعد بغضم ترکید.های های . "چِت شده دختر جان؟خل شدی؟" خل شده بودم .می ترسیدم.از فردا و فرداها. به گوشه پنجره نگاه کردم .پرده کنار رفته بود .خدا کند عاشقت نشده باشم. باید می رفتی.بارها این را گفته بودی.باید می رفتی؟؟ یادم نیست. همه دلیلهات را ده بار گفته بودی و من هیچ وقت نفهمیدم .می گفتی "من نمی تونم به کسی پابند بمونم "."نمی تونم متعهد باشم" و من نمی خواستم به زور نگهت دارم ." باید بروی ؟ برو" دل ِ خودم را خوش کردم" به این نیز بگذرد".اما انگار خیلی سخت بود .چند وقت است رفتی ؟ پنج روز؟ ده روز؟دو ماه؟ دو سال؟ یادم نیست.نمی دانم .اَه این تابستان ِ لعنتی است که باز تو را به یاد ِ من می اندازد. مادربزرگ بالای سرم نشسته .یک لیوان آب هندوانه به خوردم می دهد ."مادر بخور.خنک است.بگذار جگرت حال بیاید.الهی شکر تبِت هم اومده پایین. یا جد ِ آقا خوشرو" شاید باید می رفتم امامزاده صالح ، یا شاید امامزاده زید.... بوی تابستان می پیچد توی هوا و می رود توی کله ام. خنکای دلچسبی که ستون فقراتم را می لرزاند. دلم هندوانه می خواهد. به شرط چاقو. ای کاش می شد عشق را نیز به شرط و شروط قاچ کرد. سرم را روی زانوت می گذرارم و می گریم. - اینجوری زل نزن بهم که انگار شهید شده ام خدا نکند عاشقت شده باشم. گرمای دستهات روی بدنم می لغزد. می سوزم. مادربزرگ می گوید" تب دارد. یا صاحب قرآن." و تا صبح گل ِ ختمی ِ آب زده برایم می آورد و آبِ هندوانه. هرم گرم نفسهات خطوط بدنم را طی می کند دستهات را برداشتی؟ . سردم است انگار که تکه تکه یخ روی تنم ریخته اند. مادر بزرگ است.دستمال خیس می گذارد روی تنم. پاهام شکمم. - یا پیغمبر تشنج نکند. خدا کند هذیان نگفته باشم.آخه من که عاشق ِ تو نبودم وز می کنند. چه اهمیت دارد آنگاه که همه بودنم را میان دستهایت گم می کنم؟ لباسهایم را تو از تنم بیرون می آوری یا آسمان؟ و ما به نظاره بندِ رختی می نشینیم که خواهش ِ تنمان روی آن خشک می شود.
به قول فاطمه _همکار اداره ام_ "از عقل فقط دندون هاش را داشتی که اونا رو هم کشیدی...."
روی ست دندانپزشکی دراز کشیدم.نمی ترسم. صدای مته تو گوشم می پیچد. همه فکرهای عالم می ریزد تو کله ام. سه تا داستان نوشتم، دو تا ترانه خوندم، سه تا مطلب واسه وبلاگ نوشتم و...
زن دایی ام اومد جلوی چشمم. تو همه مراحل دندانپزشکی از ساکشنش متنفر بود و من هرچی فکر کردم نفهمیدم چرا.
بعد رفتم بازار مبل _یافت آباد_ خیلی پر رو ام؟؟ خیلی هنر کردم این دفعه هوس شاتو بریانِ کافه نادری رو نکردم.
اوه امروز از اون روزها بود. نمی دانم چرا این بغض پنهان دست از سرم بر نمی دارد. باز هم به یاد سارا بودم . اون که رفت انگلیس . زنگ زدم خونه مامانش که حالش را بپرسم لااقل، خودش گوشی را برداشت. این قدر بغضم ترک خورده بود که کم حرف زدم. نمی دانم چرا. شاید اون یکی از اون آدمهایی بود که دقیقا وقتی ظاهر شد که باید. کوتاه بود اما موثر. اوه سارا دوستت دارم. اشکهام گلوله گلوله روی صورتم سُر می خورند و میان پایین . هرکدوم راه ِ خودشون را می رن. یکی شون چکید روی لبم.خوردمش. یکی چونه مو رفت پایین ، با پررویی گردنم را هم رد کرد و گیر کرد به یقه تیشرت نارنجی ام. دو سه تا هم که روی چونه ام موندن ول معطل. چرا گریه می کنم؟؟ چرا نتونستم با سارا حرف بزنم وقتی که گفت افطار می خواسته برود رستوران آریا؟؟ اوه خدایا انگار غبار همه غمهای دنیانشسته رو شونه هام.
به خدا من قصد غر غر ندارم اینجا، نمی خوام هم خودم را مطرح کنم. فقط می خوام بنویسم. همین...
-" چه ارزشی داره این کاغذها؟" سری تکان داد و رفت بیرون. زیر لبی با خودش حرف می زد . سرم درد می کند. با چشمهام دنبال این یارو میگردم. رفته سرِ یه جی ال ایکس، جوش آورده، رفته ترموستاتش را بردارد. اگر این دفعه نیاید سر ماشین من ، داد می زنم سرش.
می اید تو دفتر که چیزی بردارد شاکی می شوم:"آقا این ماشین من را روبراه کن.می بینی که مریضم . " میگوید چشم. به یه ماشین دیگه می گوید بزن اینجا ببینم چشه. یه تیکه مقوا بر می دارد می اندازه زیر ماشینم و دراز می کشد روش. چقدر لاغره. یه لبلس آبی تنشه با یه جفت کفش سفید. می آید از زیر ماشین بیرون. گوشیش زنگ زده . فکر کنم n70 بود. حالا من می گم این گوشی خز شده به کوش کسی نمی رود. دوباره نمی دونم کجا سر گرفته. از روی کفشهاش دنبالش می کنم. دوباره گُر می گیرم. میرود سروقت ماشین من . کمتر از ده دقیقه وقت می گیرد. می گه "حاظره". یه بیست لیتری میاره و آب می ریزه تو رادیات. شالم از سرم می افتد. گرما می زند تو صورتم . حس می کنم الانه که از حال بروم. پول نمی دهم به یارو. دسته گلیه که خودش به آب داده. سوار می شوم و استارت می زنم. دنده عقب می گیرم . و از کوچه بغلی در می روم. باید بروم دکتر حتی اگر قرار باشه پنی سیلین بزنم....
فنجان های قهوه برعکس
و خطوط کف آن.
_ به تو فکر می کند.
_ به دیگری فکر می کنی.
چرخه می چرخد.
تو در میانه ای.
نیت کن.
جای خالی انگشتم
تو نیستی
رفته ای.
86/3/9
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت
0:6 توسط سورمه| |
یه شربت آناناس پر از یخ گذاشتم کنارم. امروز فقط تو سرم صدای مته بود که می پیچید.بالاخره تمام شد. آخریش رو هم کشیدم.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت
22:24 توسط سورمه| |
تب دارم.زیر هرم این آفتاب هم که ایستاده ام ، انگار که زمین و آسمان دور سرم می چرخند. آقا رضا کجاست؟ چرا نمی آیدو این رفیقش را لابد کند که کار من را زودتر راه بندازد. انگار که خودش سر یه ماشین دیگه است. بلند بلند صداش می آید " آخه چرا خاموش کردین وقتی داغ کرده " این را من هم می دونم حتی چرا این یارو با این همه ادعاش نمی دونه؟؟ می آید و تو دفتر مینشینه. من هم اینجا نشسته ام .لااقل آفتاب مستقیم تو کله ام نیست . برای اِن امین بار می پرسم:"آقا رضا ، روغن گیربکس که چکه کی کند مشکلی پیش نمی آورد؟ " و او برای اِن امین بار می گوید " نه، هر وقت خواستی صفحه و اینها را عوض کنی اونم درست می کنم." نگاهم می افتد به ساعت دیواریشون. 12:30 را نشان می دهد، باور نمی کنم ، ساعت موبایلم را چک می کنم درست است. بیخود نیست که این قدر گرممه. شال آبی ای که روز تولدم غافلگیرم کرد سرم است. شاید گرما به خاطر این است، یه جورایی کلفت است.سرم را تکیه می دهم به ستون جعبه های روغن ترمز.خدا .پس این یارو چرا نمی رود سرِ ماشین من. چشمهام دو دو می زنند.شاگرد باطری سازِ دو سه تا نان بربری خریده واسه ناهار. دلم نان تازه می خواهد. تو خونه سوپ دارم. باید دکتر هم بروم. امروز نرفتم اداره، باید یه استعلاجی بگیرم. پیرمردی که دستاش عجیب می لرزه می آید تو و داد می زنه"بیا آقای کریمی اومد" چشمهام را باز کردم و سر تا پاش را نگاه می کنم . یه عینک درشت، یه پیرهن سفید که انگار یه روزی راه راه بوده، شلوار خاکستری ای که تا روی زمین کشیده می شود از بس که کهنه است به تنش زار می زند نگاهش نمی کنم. یه چوب سیگار هم دستشه که یه نخ سیگار "اسسی" هم سرش است دستشه، با یه مداد زرد رنگ و یه روزنامه همشهری. جلوی تعمیرگاه یه چرثقیل ایستاده که یه دوو -اسپرو ی مشکی را بوکسول کرده. پیرمرد می خواهد پول چرثقیل را بدهد. دستهاش می لرزد، حتی نمی توند پول بشمرد. بیست هزار تومن می شمرد می دهد راننده چرثقیل. بقیه پولها را می گذارد حیب عقبش. نگاهی به من می کند و می گوید "بیست تومن برای اینکه از چهار راه دریا بیاره تا اینجا" . باور نمی کنم "همین یه چهار راه؟!" سری تکان می دهد. میره به گذشته ها" ای خانوم. اولین حقوقی که گرفتم 1875 تومن بود . داییم می گفت این همه حقوق دادن بهت؟ هی هی " رفت بیرون که برود دنبال آقای کریمی. " پولاتون همه از جیبتون زده بیرون. می زنند یه وقت ازتون."
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت
21:39 توسط سورمه| |
رقصم گرفته است.
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت
10:2 توسط سورمه| |
عریانی تنم را به کرختی ذهنت می سپارم.
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت
17:27 توسط سورمه| |
دلم گرفته است. هوای چه کسی به کله ام زده نمی دانم.
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت
20:8 توسط سورمه| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت
23:9 توسط سورمه| |
چشمهام را می بندم .
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت
17:39 توسط سورمه| |
باران می شوی و موهایم را خیس می کنی
نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت
22:27 توسط سورمه| |


