باران می شوی و موهایم را خیس می کنی
وز می کنند.
چه اهمیت دارد
آنگاه که همه بودنم را میان دستهایت گم می کنم؟
لباسهایم را تو از تنم بیرون می آوری
یا آسمان؟
و ما به نظاره بندِ رختی می نشینیم
که خواهش ِ تنمان روی آن خشک می شود.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین ۱۳۸۶ ساعت 22:27 توسط سورمه
|