زمستان

برف برف برف

من نگران کلاغهای فروغ نیستم ، و همینطور سرمای اخوان، دیگر حتی نگران دوست های قدیمی هم نیستم که چه بی تفاوت می شوند . من هستم خوب و سر حال . شادمان از دانه های سپیدی که به صورتم می خورد و صدای خرچ خرچی که زیر پاهایم له می شود . بگذار دنیا برای خودش تاب بخورد  ، این قدر که همه عالم سرگیجه بگیرند. بگذار همه آنهایی که فکر می کنند من می شکنم در شک احمقانه شان بمیرند . من هستم زیباتر از بانوی ارغوانی پوش و استوار تر از سرو چمان . و حالم خیلی خوب است. خدایا برای همه سپیدی ها و سیاهی های این دنیا تو را شکر می کنم.


عیدانه!!!

نوشتنم نمی آید ، همونجوری که انجام دادن هیچ کاری نمی آید( یعنی دست و دلم به هیچ کاری نمی رود.) حتی حوصله نوشتن هم ندارم اما از حسادتم به فاطمه دارم می نویسم، خوب دیگه چی میشه کرد. می خواهم آسمون ریسمونو به هم ببافم .دیروز یه راننده تاکسی تو خط بازار - انقلاب عاشقم شده بود ، البته پیر بود ها، امروز بعد از ظهر خیلی خوابیدم و الان کسلم . مثل خلها نشستم پای نت از عصر ، هی هم تو این سایت های فنگ شویی می گردم، به شدت خونمون به یه فنگ شویی اساسی نیاز داره ولی من فعلا وقتش را ندارم. خوب باز هم بگم؟؟؟ 

ساقی بده جامی

سرم قیلی ویلی میره!!! انگار که اتاق دور سرم می چرخد که البته داره می چرخه . شاید گاهی اوقات این جوری بهتر باشد اون وقته که نمی فهمی چی دور و برت نمی گذرد ، که چرا این روزها دوستها فقط همدیگه رو برای منفعت می خوان و هزار تا مساله دیگر. هی هی ، دنیا ، بچرخ تا ببینم چی می خواهد بشه . پس پیک بعدی را می زنم به سلامتی دنیا....