زمستان
برف برف برف
من نگران کلاغهای فروغ نیستم ، و همینطور سرمای اخوان، دیگر حتی نگران دوست های قدیمی هم نیستم که چه بی تفاوت می شوند . من هستم خوب و سر حال . شادمان از دانه های سپیدی که به صورتم می خورد و صدای خرچ خرچی که زیر پاهایم له می شود . بگذار دنیا برای خودش تاب بخورد ، این قدر که همه عالم سرگیجه بگیرند. بگذار همه آنهایی که فکر می کنند من می شکنم در شک احمقانه شان بمیرند . من هستم زیباتر از بانوی ارغوانی پوش و استوار تر از سرو چمان . و حالم خیلی خوب است. خدایا برای همه سپیدی ها و سیاهی های این دنیا تو را شکر می کنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۷ ساعت 1:25 توسط سورمه
|