امشب بعد از مدتها ملودی clyderman را گوش کردم.بارها و بارها ، و خیلی چیزها مثل نوار از جلوی چشمانم گذشت.آن شب ِ خیس بارانی که اولین شاخه نرگس ِ فصل را برات آوردم.خیس ِ خیس از پیاده روی طولانی در باران. و تو غمگین بودی. یادت هست؟ خسته ی خسته.انگار که کوهی را روی شانه هایت گذاشته و برداشته اند.خواستی برات این ملودی را بگذارم و من گذاشتم.
زیباست.هنوز زیباست، شاید مدتی بود آن را دوست نداشتم اما دیگر همه چیزهایی که آن روزها اتفاق افتاده بود مهم نیست، موسیقی است که مرا با خود می برد...
همیشه فکر می کردم زن بودن سخت است،خیلی سخت.اما این چند روزه فهمیدم خیلی بیشتر از آنچه که می دانستم سخت است.احساس می کنم بزرگ شدم ، یا حتی پیر شدم....
کسی چه می داتد.

86/1/8 ساعت 1:43 بامداد