یه شربت آناناس پر از یخ گذاشتم کنارم. امروز فقط تو سرم صدای مته بود که می پیچید.بالاخره تمام شد. آخریش رو هم کشیدم.
به قول فاطمه _همکار اداره ام_ "از عقل فقط دندون هاش را داشتی که اونا رو هم کشیدی...."
روی ست دندانپزشکی دراز کشیدم.نمی ترسم. صدای مته تو گوشم می پیچد. همه فکرهای عالم می ریزد تو کله ام. سه تا داستان نوشتم، دو تا ترانه خوندم، سه تا مطلب واسه وبلاگ نوشتم و...
زن دایی ام اومد جلوی چشمم. تو همه مراحل دندانپزشکی از ساکشنش متنفر بود و من هرچی فکر کردم نفهمیدم چرا.
بعد رفتم بازار مبل _یافت آباد_ خیلی پر رو ام؟؟ خیلی هنر کردم این دفعه هوس شاتو بریانِ کافه نادری رو نکردم.
اوه امروز از اون روزها بود. نمی دانم چرا این بغض پنهان دست از سرم بر نمی دارد. باز هم به یاد سارا بودم . اون که رفت انگلیس . زنگ زدم خونه مامانش که حالش را بپرسم لااقل، خودش گوشی را برداشت. این قدر بغضم ترک خورده بود که کم حرف زدم. نمی دانم چرا. شاید اون یکی از اون آدمهایی بود که دقیقا وقتی ظاهر شد که باید. کوتاه بود اما موثر. اوه سارا دوستت دارم. اشکهام گلوله گلوله روی صورتم سُر می خورند و میان پایین . هرکدوم راه ِ خودشون را می رن. یکی شون چکید روی لبم.خوردمش. یکی چونه مو رفت پایین ، با پررویی گردنم را هم رد کرد و گیر کرد به یقه تیشرت نارنجی ام. دو سه تا هم که روی چونه ام موندن ول معطل. چرا گریه می کنم؟؟ چرا نتونستم با سارا حرف بزنم وقتی که گفت افطار می خواسته برود رستوران آریا؟؟ اوه خدایا انگار غبار همه غمهای دنیانشسته رو شونه هام.
به خدا من قصد غر غر ندارم اینجا، نمی خوام هم خودم را مطرح کنم. فقط می خوام بنویسم. همین...