نباید بگذاریم زندگی به بیراهه برود٫ زمان مثل همان شنهای ساعت شنی از دستانم می لغزد و بعد ها٫ من می مانم و حسرت تک تک دانه هایش٫ این روزها به پایان نامه می گذرد و آواز٫ تصمیم گرفته ام کتاب های مرتبط درسی بخوانم که خیلی کار سختی است٫ و حتی خواندن غیر مرتبط ها هم٫ اینچنین شده است٫ از های و هوی فیس بوک که دور می شوم٫ انگار مغزم بهتر کار می کند.

اما همچنان بازار نوشتن کساد است٫ چند سالی هست که کساد شده٫ شاید از روز اول این راه من نبوده !!! کسی چه می داند٫ اما این یکی را درخواهم یافت. می دانم می دانم .....