خانه مادربزرگ
خانه مادر بزرگ
روی بالکن خانه مادر بزرگ ایستاده ام و اطرافم را نگاه می کنم.نمای چند ساختمان نیمه کاره را می بینم.بعضی هاشان فقط اسکلت شان بالا آمده و بعضی ها فقط در و پنجره ندارند.صدای تکان دادن لباس می آید.احساس می کنم کسی در خانه بغلی لباس پهن می کند اما دقیق که نگاه می کنم کسی نیست.
صدای ناله گربه ای از دور می آید. مثل گربه هایی که وقت زاییدنشان است. اما الان که پاییزه .فکر کنم گربه ها توی بهار می زایند.چقدر از ناله گربه بدم می آید. مو به تنم راست می شود.
یادم می آید که پارسال یک شبی هی صدای ناله میشنیدم.این قدر زیاد بود که حتی نمی توانستم بخوابم.بالش را گذاشتم روی سرم تا خوابیدم.صبح که شد دیدم باز صدای ناله گربه می آید رفتم روی حیاط پشت مقوای بزرگ یخچال پنج تا بچه زاییده بود.گربه مادر تا منو دید فرار کرد نه آن قدر که دور شود.چند قدم عقب تر ایستاد تا ببیند من چه کار می کنم.دلم برایش سوخت . رفتم سر یخچال یک کاسه ماست و چند تا تکه گوشت برایش بردم روی حیاط .اما می ترسیدم به مقوا نزدیک بشوم. مادر بزرگ همیشه می گفت" مواظب باشید یک وقت مادره بهتون حمله می کند."
ادامه نوشته
روی بالکن خانه مادر بزرگ ایستاده ام و اطرافم را نگاه می کنم.نمای چند ساختمان نیمه کاره را می بینم.بعضی هاشان فقط اسکلت شان بالا آمده و بعضی ها فقط در و پنجره ندارند.صدای تکان دادن لباس می آید.احساس می کنم کسی در خانه بغلی لباس پهن می کند اما دقیق که نگاه می کنم کسی نیست.
صدای ناله گربه ای از دور می آید. مثل گربه هایی که وقت زاییدنشان است. اما الان که پاییزه .فکر کنم گربه ها توی بهار می زایند.چقدر از ناله گربه بدم می آید. مو به تنم راست می شود.
یادم می آید که پارسال یک شبی هی صدای ناله میشنیدم.این قدر زیاد بود که حتی نمی توانستم بخوابم.بالش را گذاشتم روی سرم تا خوابیدم.صبح که شد دیدم باز صدای ناله گربه می آید رفتم روی حیاط پشت مقوای بزرگ یخچال پنج تا بچه زاییده بود.گربه مادر تا منو دید فرار کرد نه آن قدر که دور شود.چند قدم عقب تر ایستاد تا ببیند من چه کار می کنم.دلم برایش سوخت . رفتم سر یخچال یک کاسه ماست و چند تا تکه گوشت برایش بردم روی حیاط .اما می ترسیدم به مقوا نزدیک بشوم. مادر بزرگ همیشه می گفت" مواظب باشید یک وقت مادره بهتون حمله می کند."
+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۸۵ ساعت 0:58 توسط سورمه
|