زندگی ...
قراره برای دختر داییم خواستگار بیاید. امروز حس استیصال را توی چهره اش دیدم و انگار که زندگی خودم برام تکرار شد. پروسه تحمی خواستگار اومدن، و مامان و بابای مهمان نواز. حال آدم به هم می خورد. ۱۰ مدل شیرینی و میوه رو هی به آدمهایی که گاهی هیچ حرف مشترکی نداری تعارف کن. آخه کی گفته دوره زمونه عوض شده؟؟ پس چرا ما هرچی جاهله دور و برمون می بینیم؟
دلم به شدت برای سحر سوخت. یه فرایند مزخرف براش شروع شد، که حاظرم بمیرم و دیگر برام پیش نیاید. مرده شور این زندگی گه را ببرند.
پ.ن. فحش را کامل ننوشتم که ف*یلتر نشم. همین.
پ.پ.ن.چشم غره نرین عصبانیم، دلم می خواهد فحش بدهم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 23:31 توسط سورمه
|