زندگی ...

قراره برای دختر داییم خواستگار بیاید. امروز حس استیصال را توی چهره اش دیدم و انگار که زندگی خودم برام تکرار شد. پروسه تحمی خواستگار اومدن، و مامان و بابای مهمان نواز. حال آدم به هم می خورد. ۱۰ مدل شیرینی و میوه رو هی به آدمهایی که گاهی هیچ حرف مشترکی نداری تعارف کن. آخه کی گفته دوره زمونه عوض شده؟؟ پس چرا ما هرچی جاهله دور و برمون می بینیم؟

دلم به شدت برای سحر سوخت. یه فرایند مزخرف براش شروع شد، که حاظرم بمیرم و دیگر برام پیش نیاید. مرده شور این زندگی گه را ببرند.

پ.ن. فحش را کامل ننوشتم که ف*یلتر نشم. همین.

پ.پ.ن.چشم غره نرین عصبانیم، دلم می خواهد فحش بدهم.

نمایشگاه کتاب

برای خالی نبودن عریضه امروز رفتم نمایشگاه. بماند که چقدر گرم بود و منم نمی دونم چرا جوگیر شده بودم و کلی ژیگول کرده بودم. برای اولین بار تنها رفتم و به شدت از این امر خوشحالم. چیه هلک هلک یه مشت آدم راه می افتند تو این شلوغی و هاگیر واگیر دنبال هم، یه دفعه این یکی تشنشه، اون یکی جیش داره، اون یکی خسته شده، یکی دلش سیب زمینی سرخ کرده می خواهد، یکی غر می زنه که چقدر وقت تلف می کنین( این آخریش خودمم). خلاصه که امروز کلی حال کردم. ولی حال و حوصله کتاب خریدن نداشتم، هنوز کتابهایی را که پارسال خریدم، درست و حسابی نخوندم. اما طبق رسالتی که داشتم به چند تا از نشرها سر زدم، از جمله نشرنی و مرکز و ثالث و ققنوس. و فقط ققنوس بود که منو سر تعهدم نگه داشت و باعث شد 2 تا کتاب بخرم، 3-2 تا هم کتاب معماری و والسلام.

پ.ن.آخیش بالاخره جامعه نشر، امسالشون هم به خیرمی گذره. می دونم، سخته براتون درک این حس و حال تعهد، اما خوب من دیگه بهش عادت کردم. چه میشه کرد....

دلارا دارابی اعدام شد.

خبر نیم خط است. اما به اندازه حجم یه کتاب سنگین. فقط لحظه ای به این فکر کردم که  تغییر زمان فعل در یک خبر چقدر همه چیز را عوض می کند. دلارا که تا همین چند روز پیش منتظر بخشش اولیا دم بود اعدام شد. همه اون شش سالی که برای او گذشت سخت و سنگین بود، مجموعه حسهایی آمیخته به هم. انتظار و خستگی از آن. اما الان همه چیز عوض شده. دیگر هیچ جای امیدی وجود ندارد، حتی برای من که لابلای خطوط روزنامه به دنبال یک فعل دیگر می گردم...


پ.ن. مطمئنا نمی شود به جای خانواده مقتول هیچ فکری کرد...

آدم معمولی

متفاوت بودن سخته، حتی اگه اونو دوست داشته باشی...