نوشتنم نمی آید ، همونجوری که انجام دادن هیچ کاری نمی آید( یعنی دست و دلم به هیچ کاری نمی رود.) حتی حوصله نوشتن هم ندارم اما از حسادتم به فاطمه دارم می نویسم، خوب دیگه چی میشه کرد. می خواهم آسمون ریسمونو به هم ببافم .دیروز یه راننده تاکسی تو خط بازار - انقلاب عاشقم شده بود ، البته پیر بود ها، امروز بعد از ظهر خیلی خوابیدم و الان کسلم . مثل خلها نشستم پای نت از عصر ، هی هم تو این سایت های فنگ شویی می گردم، به شدت خونمون به یه فنگ شویی اساسی نیاز داره ولی من فعلا وقتش را ندارم. خوب باز هم بگم؟؟؟