داستان 1
چراغ را خاموش نمی کنم . مهم نیست از ساختمان روبرویی دیده شوم .سریع لخت می شوم .نگاهی توی آینه قدی،خوبه ،شکمم همچنین بفهمی نفهمی کوچکتر شده .دست چپم را می زنم به کمرم و دست راستم را روی بدنم می لغزانم .از روی گردن ، می آیم پایین ، روی پستانها وبعد روی شکم،کمی پایینتر .بی خیال می شوم .وقت ورزش است .تاپ و شورت ِ ورزشی ام را میپوشم .کتانی ها را پام می کنم .تِرِد میل را روشن می کنم، سی دی ِ ضبط راعوض می کنم .یکی ازآن "دوپس دوپسی " را می گذارم و صداشوتا روی 40 زیاد می کنم . شکمم را می دهم تو و میروم روی ترد میل . اول دورآهسته.خوب الان سر وکله بچه ها پیدا می شود.دوستهای آپارتمان ِ روبرو.
امروز چهارشنبه است . اشکان معمولا7:40دقیقه چراغ اتاقش را روشن می کند.اشکان در واحد ِ سمت ِ چپی ،طبقه نهم زندگی می کند .من اسمشو گذاشتم اشکان ، آخه مدل موهاش شبیه یکی از همکلاسی هام است .البته قبل از اینکه من بریزمشون به هم. سرش را می گرفتم توی دستهام ، زل می زد توچشمهام ، میگفتم " می خواهم دیوانه ات کنم" و اینکاری بود که واقعا میکردم .بعد که خسته و بی رمق می افتاد گوشه اتاق ، ازَش می پرسیدم :"اشکان چند تا منو دوست داری ؟" وهمیشه جواب همان بود که بود "هیچ وقت اینو ازَم نمی شنوی ".بعد ها با یکی دوست شد ، می گفت عاشقش شده و من بهش می خندم که می خواست هیچ وقتِ دیگه عاشق نشود. اما من که میدونستم خیلی دوستَم داره.حتی اگر همه وقتش را با اون یکی می گذروند . تا اینکه نمیدانم چی شد گذاشت رفت !! البته نه اینکه اصلا ندانم ، اما سارامی گوید به این چیزها نیست ،پسر جماعت اگر بماند تعجب دارد و من خودم هم اینو می دانستم .مثل بهروز ، همان که تیپش مثل پسرِ همسایه طبقه دهمه. البته پسرِ همسایه طبقه دهم کمی قدش کوتاه تر است و یا شاید من از این فاصله به نظرم می آید .او معمولا زود می آید خانه غیر از شنبه ها که بلیطِ سینما ها نیمه بها ست ،فکر کنم دوست دخترش را می برد سینما. آخر نه اینکه تیپش مثل بهروز است ، می گویم شاید خساستش هم مثل او باشد .اولین باری که فهمیدم شنبه ها بلیط سینما نیمه بها است ،وقتی بود که بهروزبرای اولین دفعه دعوتم کرد سینما فرهنگ.آن هم فیلم خارجی. بار اولم بود که می رفتم فرهنگ . آخربه منزل ما دور بود.بهروز پای من را به آنجا باز کرد .بعدها فهمیدم آن روز بقیه سینماها پر بودند و جای ارزانتر بلیط گیرش نیامده .دور ِ سرعت را تند می کنم .کمی به دو نزدیک است ،کم کم دارد عرقم درمی آید .یادم رفته شکمم را بدهم تو .پشتم را صاف می کنم واین کار را می کنم .ده دقیقه است که دارم راه می روم .چراغ ِ اتاق ِ روشنک روشن می شود .اِ ،امروز زود آمده خانه. آن مانتوی آبی زنگاری تنش است که من بَدَم می آید .آخریکی نیست بگوید دختر توبه این سبزه ای حالا از این رنگهای جیغ نپوشی میمیری . درست عین خواهرپروانه، دوستم.بهش می گفتم روشنک جان تو رنگهای تیره بپوشی بهتره هان! میگفت تو از حسادتت این حرفها را می زنی . حسادت ؟ کی ؟ من؟ اون هم به او؟ آخر دختره زپرتی من به تو حسودی کنم!؟من که نصف ِ پسرهای شهرک دنبالم بودن و نصفه بقیه هم جراتش را نداشتند . هرچی هم به این پروانه احمق می گفتم:" این قدر این فسقلی را همه جا با خودت نیار،آخرش رقیبمون می شه ،حالیش نمی شد . تا اینکه پدر سوخته زدو کامران را از چنگم در آورد . آخر بابای کامران،کارخونه دار بود ،یه مزدای "سان روف دار" هم انداخته بود زیر پای پسر جونش .لامصب اسپورتش کرده بود دبش. این قدر جلویش عشوه آمدم تا شماره شو داد.تازه دو بار هم رفته بود م خونه شان .وای ی ی چقدر رمانتیک و عالی بود ، حتی از علی هم بهتر بود .آخر علی قبلا ازدواج کرده بود و خیلی بلا بود . الان نمیخواهم بهش فکرکنم بی شرف. آخ اما کامرا جگری بود که بد ازدست رفت ، چه قدربه این پروانه خنگ گفتم هان! دختره پدر سگ با آن سر و زبانش و قد بلندش . حتی بعدها سیاوش هم این را به من گفت .سیاوش سرِ کوچه پرواه اینها زندگی می کرد ، همیشه می گفت:"لامصب این روشنک عجب ساق ِ پایی دارد ، وقتی شلوار برمودا می پوشد آدم دلش می خواهد همانجا خم شود از نوکِ پایش رابلیسد برود بالا. وقتی این ها را میگفت می خواستم خفه اش کنم . اما به جایش تلافی می کردم .می رفتم خونه اش ؛یه لباس ِ سکسی هم می پوشیدم ،سه سری هم عشوه می آمدم ،بعد میگفتم وای سیا دست نزنی به من ، پریودم .همچنین کنف می شد که حظم می برد.الان دیگه شد 35 دقیقه . چکه های عرق از کنارِ شقیقه هام راه افتادند .حوله رااز روی دسته ترد میل بر می دارم و پیشانی و صورتم را خشک می کنم . تا 8:15 باید بدوم. آخه عباس آقا را چند وقته ندیدم. اتاق عباس آقا پنجره دست ِ راستی ِ 11 است .خیلی کم می آید دم ِ بالکون ،آن هم وقتهایی که می خواهد سیگار بکشد ،الان هم که توترکه .شبی دو نخ بیشتر نمی کشد . عباس آقا شوهر ِ پروین - دخترعمه ام - بود.با زنش اختلاف داشت . انگاری که پروین همچین خوب زن نبوده میفهمی که .همیشه می گفت:" تو من را شیدا می کنی ، همین روزاست که پروین را طلاق بدهم و بیام بگیرمت "دروغ می گفت پدرسگ. اگر ده باربا من می خوابید ، یک بار با پروین می خوابید ،تازه می گفت با چه نکبتی .زنیکه بد ادا هم بوده . حالا باید تویکی از همین دفعات ِ محدود خانم حامله می شدند .روزآخر گفت دیگه نمی آیم حالا دیگه بچه دارم . زنم گناه دارد. خاک بر سرش که اینو تا قبل نمی دانست .خوب دیگه یک ساعت شد. ساعت 8:40است. عجیب است که از نرگس خبری نشده. نرگس دختر مجتبی بود . مجتبی خیلی مهربان بود اما نرگس خیلی بدجنس بود.یه چیزهایی بو برده بود . آهان آمد .نگاهش به ساختمان ِ ما مانده . لجش میگیره من اینجوری می آیم دم ِ پنجره .انگشت شست دست راستش را گرفت بالا. یعنی که بیلاخ .آخه اوهمیشه به من حسودی می کرد ؛حتی قبل از اینکه بفهمد با باباش خوابیدم.سر جریان ِ مرتضی. مرتضی ...
12/8/85
امروز چهارشنبه است . اشکان معمولا7:40دقیقه چراغ اتاقش را روشن می کند.اشکان در واحد ِ سمت ِ چپی ،طبقه نهم زندگی می کند .من اسمشو گذاشتم اشکان ، آخه مدل موهاش شبیه یکی از همکلاسی هام است .البته قبل از اینکه من بریزمشون به هم. سرش را می گرفتم توی دستهام ، زل می زد توچشمهام ، میگفتم " می خواهم دیوانه ات کنم" و اینکاری بود که واقعا میکردم .بعد که خسته و بی رمق می افتاد گوشه اتاق ، ازَش می پرسیدم :"اشکان چند تا منو دوست داری ؟" وهمیشه جواب همان بود که بود "هیچ وقت اینو ازَم نمی شنوی ".بعد ها با یکی دوست شد ، می گفت عاشقش شده و من بهش می خندم که می خواست هیچ وقتِ دیگه عاشق نشود. اما من که میدونستم خیلی دوستَم داره.حتی اگر همه وقتش را با اون یکی می گذروند . تا اینکه نمیدانم چی شد گذاشت رفت !! البته نه اینکه اصلا ندانم ، اما سارامی گوید به این چیزها نیست ،پسر جماعت اگر بماند تعجب دارد و من خودم هم اینو می دانستم .مثل بهروز ، همان که تیپش مثل پسرِ همسایه طبقه دهمه. البته پسرِ همسایه طبقه دهم کمی قدش کوتاه تر است و یا شاید من از این فاصله به نظرم می آید .او معمولا زود می آید خانه غیر از شنبه ها که بلیطِ سینما ها نیمه بها ست ،فکر کنم دوست دخترش را می برد سینما. آخر نه اینکه تیپش مثل بهروز است ، می گویم شاید خساستش هم مثل او باشد .اولین باری که فهمیدم شنبه ها بلیط سینما نیمه بها است ،وقتی بود که بهروزبرای اولین دفعه دعوتم کرد سینما فرهنگ.آن هم فیلم خارجی. بار اولم بود که می رفتم فرهنگ . آخربه منزل ما دور بود.بهروز پای من را به آنجا باز کرد .بعدها فهمیدم آن روز بقیه سینماها پر بودند و جای ارزانتر بلیط گیرش نیامده .دور ِ سرعت را تند می کنم .کمی به دو نزدیک است ،کم کم دارد عرقم درمی آید .یادم رفته شکمم را بدهم تو .پشتم را صاف می کنم واین کار را می کنم .ده دقیقه است که دارم راه می روم .چراغ ِ اتاق ِ روشنک روشن می شود .اِ ،امروز زود آمده خانه. آن مانتوی آبی زنگاری تنش است که من بَدَم می آید .آخریکی نیست بگوید دختر توبه این سبزه ای حالا از این رنگهای جیغ نپوشی میمیری . درست عین خواهرپروانه، دوستم.بهش می گفتم روشنک جان تو رنگهای تیره بپوشی بهتره هان! میگفت تو از حسادتت این حرفها را می زنی . حسادت ؟ کی ؟ من؟ اون هم به او؟ آخر دختره زپرتی من به تو حسودی کنم!؟من که نصف ِ پسرهای شهرک دنبالم بودن و نصفه بقیه هم جراتش را نداشتند . هرچی هم به این پروانه احمق می گفتم:" این قدر این فسقلی را همه جا با خودت نیار،آخرش رقیبمون می شه ،حالیش نمی شد . تا اینکه پدر سوخته زدو کامران را از چنگم در آورد . آخر بابای کامران،کارخونه دار بود ،یه مزدای "سان روف دار" هم انداخته بود زیر پای پسر جونش .لامصب اسپورتش کرده بود دبش. این قدر جلویش عشوه آمدم تا شماره شو داد.تازه دو بار هم رفته بود م خونه شان .وای ی ی چقدر رمانتیک و عالی بود ، حتی از علی هم بهتر بود .آخر علی قبلا ازدواج کرده بود و خیلی بلا بود . الان نمیخواهم بهش فکرکنم بی شرف. آخ اما کامرا جگری بود که بد ازدست رفت ، چه قدربه این پروانه خنگ گفتم هان! دختره پدر سگ با آن سر و زبانش و قد بلندش . حتی بعدها سیاوش هم این را به من گفت .سیاوش سرِ کوچه پرواه اینها زندگی می کرد ، همیشه می گفت:"لامصب این روشنک عجب ساق ِ پایی دارد ، وقتی شلوار برمودا می پوشد آدم دلش می خواهد همانجا خم شود از نوکِ پایش رابلیسد برود بالا. وقتی این ها را میگفت می خواستم خفه اش کنم . اما به جایش تلافی می کردم .می رفتم خونه اش ؛یه لباس ِ سکسی هم می پوشیدم ،سه سری هم عشوه می آمدم ،بعد میگفتم وای سیا دست نزنی به من ، پریودم .همچنین کنف می شد که حظم می برد.الان دیگه شد 35 دقیقه . چکه های عرق از کنارِ شقیقه هام راه افتادند .حوله رااز روی دسته ترد میل بر می دارم و پیشانی و صورتم را خشک می کنم . تا 8:15 باید بدوم. آخه عباس آقا را چند وقته ندیدم. اتاق عباس آقا پنجره دست ِ راستی ِ 11 است .خیلی کم می آید دم ِ بالکون ،آن هم وقتهایی که می خواهد سیگار بکشد ،الان هم که توترکه .شبی دو نخ بیشتر نمی کشد . عباس آقا شوهر ِ پروین - دخترعمه ام - بود.با زنش اختلاف داشت . انگاری که پروین همچین خوب زن نبوده میفهمی که .همیشه می گفت:" تو من را شیدا می کنی ، همین روزاست که پروین را طلاق بدهم و بیام بگیرمت "دروغ می گفت پدرسگ. اگر ده باربا من می خوابید ، یک بار با پروین می خوابید ،تازه می گفت با چه نکبتی .زنیکه بد ادا هم بوده . حالا باید تویکی از همین دفعات ِ محدود خانم حامله می شدند .روزآخر گفت دیگه نمی آیم حالا دیگه بچه دارم . زنم گناه دارد. خاک بر سرش که اینو تا قبل نمی دانست .خوب دیگه یک ساعت شد. ساعت 8:40است. عجیب است که از نرگس خبری نشده. نرگس دختر مجتبی بود . مجتبی خیلی مهربان بود اما نرگس خیلی بدجنس بود.یه چیزهایی بو برده بود . آهان آمد .نگاهش به ساختمان ِ ما مانده . لجش میگیره من اینجوری می آیم دم ِ پنجره .انگشت شست دست راستش را گرفت بالا. یعنی که بیلاخ .آخه اوهمیشه به من حسودی می کرد ؛حتی قبل از اینکه بفهمد با باباش خوابیدم.سر جریان ِ مرتضی. مرتضی ...
12/8/85
+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۸۵ ساعت 0:39 توسط سورمه
|