بهش گفتم :« نه زنت نمی شم.» موسیقی ملایمی که از ضبظ ماشین پخش می شد فاصله بینمان را پر کرد . لرزش خفیفی توی چانه اش دیدم.«آخه چرا؟»
«خوب ، تو خیلی آدم خوبی هستی ، خیلی، خیلی با مرامی ، خیلی م م ….اما به روحیات من نمی خوری.»
ماشینی از پشت سر چراغ داد، کشید سمت راست اتوبان . سرعتش را کم کرد. «حرف آخرت همینه ؟»
نگاهم به بیلبورد بزرگ گوشه اتوبان بود . هنر پیشه توی بیلبورد زل زده بود به چشمهام .آهسته گفتم :«آره».
انتظار سکوت را نداشتم .دنده را عوض کرد،گذاشت توی سه . هنر پیشه معروف به سرعت از مقابلم گذشت .برگشتم طرفش .صدای موتور ماشین را می شنیدم .دستم را گرفت توی دستش و با نوک انگشتهاش دنده را پرت کرد توی چهار . خروجی اول را رد کرد.دور موتور از 4 زد بالاتر .
« چکار می کنی ؟»
داد زدم سرش . رفت پنج. خروجی دوم را هم رد کرد .چراغهای اتوبان کم شده بودند .تابلوهای اطراف آن " ادامه مسیر در دست احداث " را نشان می دادند.
«بس کن دیگه ،کجا داری می روی؟».
جیغ زدم.چشمم افتاد به دیوار خرابه ای که آنجا بود. با اسپری مشکی رویش نوشته بود ند " احتیاط".
دستهام را گذاشته بودم روی داشبورت و جیغ می زدم و آن " احتیاط " هی به ما نزدیکتر می شد .
صدای موتور ماشین بین جیغهام گم شده بود و بعد صدای محو و دور همهمه آدمهایی که از اطراف به سمت ما می دویدند.
***
اگر می فهمید مردها من را از توی ماشین آوردند بیرون ، آسمان و زمین را به هم می دوخت .خوب من که تقصیری نداشتم ، چرا باید می گذاشت دست غریبه ها به من بخورد.

بعدا فهمیدم حالم خیلی بد بوده .سر و صورتم خون خالی بوده . دست چپم را شیشه بریده بود .هفده هجده تا بخیه خورد.
همان دستی که توی دستهاش می گرفت و غرق بوسه شان می کرد.سرم را که روی شانه های پهنش می گذاشتم پیشانیم از بوسه هاش داغ می شد.اگر دیگر خیلی دیوانه ام می شد ، گونه ام را یه بوس کوچولو می کرد . و من همیشه فکر می کردم چقدر ترسویی مرد که لبهام را نمی بوسی. ولی خودش می گفت :«تا عقدت نکنم از این جلوتر نمی روم. من نان و نمک خانه شما را خورده ام .»

همان موقع هم می دانستم نمی توانم زنش بشم.
مادر همیشه می گفت:« اگر از محبت برات افسار بسازه پاره کردنش به این آسانی ها نیست» و و اقعا هم نمی توانستم پاره اش کنم.
وقتی از دعواهای رئیس شرکت باهاش می گفتم و گریه می کردم گونه هام را ناز می کرد و می گفت :«وقتی بگیرمت ، نمی گذارم دست به سیاه و سفید بزنی » ته ِ دلم غنج می رفت ،کیف می کردم.اما دوست نداشتم خانه نشین بشوم ، کارم را دوست داشتم
همان موقع هم می دانستم نمی توانم زنش بشم.
وای از آن روزهایی که به قول خودش آمپر می چسباند .آتیش به آتیش سیگار روشن می کرد و دودش را ول می کر د توی ماشین . انگار نه انگار که منم آدمم. تند می راند ،چراغ قرمز ها را رد می کرد ومن فقط می توانستم کمربندم را ببندم و توی دلم آیه الکرسی بخونم و جیک نزنم.
یاد آن روزها که می افتم توی دلم می گویم :«خدا ازت نگذرد مرد ، اینهمه من را اذیت کردی.»ولی باز هم دلم نمی آبد نفرینش کنم .
یک روز می خواسنم بروم شیراز.گفته بود می رسانَدَم فرودگاه . گلدان کریستالی را که روز زن از طرف اداره هدیه گرفته بودم ، گذاشتم توی ماشین ،گفت بعدا می برد در خونه می دهد به مامانم.
برگ مرخصی را ازمن گرفت تا بدهد به نگهبان .
سوار شد .سویچ را چرخاند، دست راستش را گذاشت پشت صندلی من و دنده عقب گرفت.
«این چه مانتوییه که پوشیدی؟خیلی تنگه».
هیچی نگفتم.آیینه وسط را تنظیم کرد.از در بزرگ اداره که رد میشد،دستش را برای نگهبان بالا برد و لبخند زد.
«فکر نمی کنی برای محیط کارگری اداره شما کوتاه باشه؟»آآآآ

آخه هرکی نداند تو که اون مانتو سبزه من را دیده بودی .کجاش کوتاهه؟
« این که تنگ نیست ».
ابروهاش را بالا انداخت ، پوزخندی زد و گفت :«ما شا الله چه دستهای بلوری هم دارید .آستین ِ کوتاه هم که می پوشید خیلی قشنگ می شود.»
حالم از این ژستهاش به هم می خورد . می دانستم که تو ی دلش چه غوغایی است . خیره شدم به گلدان و سعی کردم حرفهاش را نشنوم .صداش توی گوشم می چرخید .انگار که آونگ ساعت دیواری باشد که هی می رفت و می آمد .سرم را تکیه دادم به صندلی . چشمهام را بستم ، توی هر کدام از آنها آونگی تاب تاب می خورد.
- «با تو ام»
آونگ محکم خورد توی مغزم .
خسته شده بودم از غرغرهاش .بغضم را فرو دادم . تا حالا کسی سرم داد نزده بود . دلم می خواست فرق سرش را می شکستم .

ماشین را کنار خیابان نگه داشت:« اصلا لازم نکرده جایی بروی .»
آخه تو بگو ، من می توانستم با همچنین آدمی زندگی کنم ؟
گلدان را کوبیدم روی داشبورت .ریزِریز شد. می خواستم اصلا رگ دستم را بزنم .سرو صورتم همه خونی شده بود.شیشه دستم را بریده بود.دستهام را به زور گرفته بود و گریه می کرد .مانتو سبزه قهوه ای شده بود.
ساکت بودم .نه جیغ می زدم ، نه گریه می کردم .فقط نگاهش می کردم.
آخر تو جای من بودی با این آدم عروسی می کردی؟
خوب آره دوستش داشتم اما آن کسی نبود که من می خواستم .
اما الان فقط خسته ام پاهام درد می کنند.چشمهام می سوزند ، دیگه اشکی هم برام نمانده .می دانی خوشحالم که زجر نکشید .می گفتند وقتی از تو ماشین کشیده بودنش بیرون ، تمام کرده بود. من که چیزی یادم نمی آید
***
ظرف آب را خالی کرد روی سنگ. از جاش بلند شد .بچه گربه ای از لای چادرش پرید پایین و کمی جلوتر ایستاد.پسر بچه ای آن طرف تر روی سنگ قبرها بازی می کرد ؛ داد زد:«مامان بمانیم باز هم. می خواهم بازی کنم.»
نشنید.همینطوری که می رفت زیر لب می گفت :«آخه تو بگو من می توانستم زن همچین آدمی بشم.»آآ