درد
شیر آب داغ را باز کرد .نشست روی زمین .زیر فشار مستقیم آب .زانوهاش را جمع کرد توی بغلش و سرش را گذاشت بین آنها .آب از روی گردنش سر می خورد می ریخت روی پستان هاش .تکیه داد به کاشی های پشت سرش.سردش شد. انگار نه انگار بخار از تنش بلند می شد.از درون احساس داغی کرد .آب زیر پاش قرمز شد .
عباس می گفت: "همه آدمها ،چه زن چه مرد ، ماهی چند روز پریود می شن ".
یاد حرفهای مادر بزرگ افتاد:"این روزها نباید کف حمام بنشینی."
"چرا همه آدمها توی این چند روز هیوسین نمی خورن تا آروم شن ؟".اینو به عباس گفته بود.
یاد روزهایی افتاد که درد توی کمرش می پیچید. زیر شکمش تیر می کشید و چند لحظه بعد ول می کرد . دولا دولا راه می رفت .شیشه قرص رابین انگشتهاش نگه می داشت و باز نکرده می گذاشت توی کمد. انگار که جانش به عنصر درد بسته شده بود.اصلا دنبالش می رفت .بعد خودش را لخت می انداخت روی تخت و مچاله می شد.
بخار حمام این قدر شده بود که در را نمی دید .
نگاهش افتاد به آینه روی زمین. زل زد به دختر توی آینه .دستش را کشید روی خال درشت سیاه روی شانه اش .
سر عباس را گرفته بود توی دستهاش.صدای نفسهایشان در هم آمیخته بود.
دستهاش را گذاشت روی پستانهاش.دست راستش را برد پایینتر .بازهم پایینتر .آب از روی دستش شره می کرد بین پاهاش .دستش را فشار داد لای پاهاش.بازهم .بازهم .سرش را گرفت بالا.آب با فشار ریخت روی صورتش .چشمهایش را بست سرش را محکم زد به کاشی. دستش را بیشتر فشار داد . سعی کرد لبخند بزند .نفس هاش تند شد. صورتش از درد فشرده شد .لبش را محکم گاز گرفت .پَسِ سرش از ضربه های کاشی د رد گرفته بود .جلوی جیغ کشیدنش را گرفت .آه بلندی کشید .خودش را لخت انداخت کف حمام.عباس خال سیاه روی شانه اش را بوسید. پاهاش را جمع کرد توی سینه اش. رد قرمز کف حمام را نگاه کرد
عباس می گفت: "همه آدمها ،چه زن چه مرد ، ماهی چند روز پریود می شن ".
یاد حرفهای مادر بزرگ افتاد:"این روزها نباید کف حمام بنشینی."
"چرا همه آدمها توی این چند روز هیوسین نمی خورن تا آروم شن ؟".اینو به عباس گفته بود.
یاد روزهایی افتاد که درد توی کمرش می پیچید. زیر شکمش تیر می کشید و چند لحظه بعد ول می کرد . دولا دولا راه می رفت .شیشه قرص رابین انگشتهاش نگه می داشت و باز نکرده می گذاشت توی کمد. انگار که جانش به عنصر درد بسته شده بود.اصلا دنبالش می رفت .بعد خودش را لخت می انداخت روی تخت و مچاله می شد.
بخار حمام این قدر شده بود که در را نمی دید .
نگاهش افتاد به آینه روی زمین. زل زد به دختر توی آینه .دستش را کشید روی خال درشت سیاه روی شانه اش .
سر عباس را گرفته بود توی دستهاش.صدای نفسهایشان در هم آمیخته بود.
دستهاش را گذاشت روی پستانهاش.دست راستش را برد پایینتر .بازهم پایینتر .آب از روی دستش شره می کرد بین پاهاش .دستش را فشار داد لای پاهاش.بازهم .بازهم .سرش را گرفت بالا.آب با فشار ریخت روی صورتش .چشمهایش را بست سرش را محکم زد به کاشی. دستش را بیشتر فشار داد . سعی کرد لبخند بزند .نفس هاش تند شد. صورتش از درد فشرده شد .لبش را محکم گاز گرفت .پَسِ سرش از ضربه های کاشی د رد گرفته بود .جلوی جیغ کشیدنش را گرفت .آه بلندی کشید .خودش را لخت انداخت کف حمام.عباس خال سیاه روی شانه اش را بوسید. پاهاش را جمع کرد توی سینه اش. رد قرمز کف حمام را نگاه کرد
+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۸۵ ساعت 0:49 توسط سورمه
|