امروز چشمهاش بَر به عسلی می زد.اینو بهش گفتم .محلم نگذاشت .انگار بگوید خوب به چپم . هیچوقت فحش نمی داد اما همه این سکوتهاش را می توانستم کلمه به کلمه معنی کنم.
رویم را کردم آن طرف و خیابان را نگاه کردم .خوشحال بودم که رانندگی نمی کنم و می توانم مردم را نگاه کنم .
-عینک آفتابی من را ازتو داشبورت بده
جوابش را ندادم دو تا دختر با آرایش غلیظ کنار خیابان ایستاده بودندواگر جای او علیرضا نشسته بود ، می توانستیم شانسمان را امتحان کنیم.بی آنکه نگاهش کنم عینک را از داشبورت برداشتم و دادم بهش.صدای ضبظ را زیاد کردم .جیب بغل پیراهنم را به دنبال سیگار گشتم.
- سیگار داری؟
- اگه تو کیفم باشه
کیفش را از صندلی عقب برداشتم درِ رُژ صورتی اش باز شده بود .دستم صورتی شد.تهِ بسته دو نخ بیشتر نبود.
- تو که نمی کشی؟
- الان نه.
- دیگه بعدی وجود نداره.دو تا بیشتر نیست.
پشت چراغ قرمز ایستاد .ماشین را خاموش کرد و پیاده شد .
داد زدم:کجا می روی الان سبز می شود.
آرام ومطمئن رفت طرف پیرمرد سیگار فروش .چراغ سبز شد .ماشینهای پشت سرمان بوق می زدند .شیشه را کشیدم بالا.
- به تخمم.
باکس سیگار را انداخت صندلی عقب.استارت زد.چراغ دوباره سبز شد.
- بیخود نیست رانندگی خانمها معروفه.
- آره بیخود نیست.
لجش می گرفت اما به روی خودش نمی آورد.
شهر پشت سرمان جا ماند.جاده شروع شد.
- اگر خسته شدی من بنشینم.
می دانستم این جوری ماشین را بهم نمی دهد.پشتی صندلی ام را خواباندم و چشمهام را بستم.
-افشین را هم خفه کن .میره رو اعصابم.
سی دی آهنگ را عوض کرد.
***
چشمهامو باز کردم . هوا تاریک شده بود.با نور بالا رانندگی می کرد.شهرام ناظری می خواند.پوست صافش را نگاه کردم.چشمهاش خمارو آرام جاده را نگاه می کردند.دو سه تا موی سیاه انتهای ابروش در آمده بود.
دست راستش روی دنده بود.دستم را گذاشتم روی آن . با انگشتهاش بازی کردم.تکیه دادم به صندلی و چشمهام را بستم .
پاشو کوبید روی ترمز .صدای قیژ بلندی روی آسفالت کشیده شد .کمربندم من را برگرداند سر جایم.دستش را محکم کشید فرمان را دودستی چسبید.وحشت زده جاده را نگاه می کردم و هیچی نمی دیدم.
برگشتم طرفش،ابروهاش توی هم گره خورده بود. فرمان را سفت چسبیده بود.نگاهی کرد توی آینه های بغلش و یکدفعه کشید کنار.
هیچکدام حرف نمی زدیم .راننده کامیون پرید از ماشین بیرون .دوید سمت ما.
نگاهم به جاده مانده بود.دست نرمش را روی زبری ریشم کشید.
چرخیدم طرفش .
صورتش را آورد نزدیک.دستش را بُرد دور گردنم .
لبهامان به هم قفل شد.
راننده کامیون داد زد :"چیزیتون نشد؟"
گودی کمرش را گرفتم و کشیدمش سمت خودم.
صدای استارت کامیون آمد .شهرام ناظری می خواند.

15/6/84