تب دارم.زیر هرم این آفتاب هم که ایستاده ام ، انگار که زمین و آسمان دور سرم می چرخند. آقا رضا کجاست؟ چرا نمی آیدو این رفیقش را لابد کند که کار من را زودتر راه بندازد. انگار که خودش سر یه ماشین دیگه است. بلند بلند صداش می آید " آخه چرا خاموش کردین وقتی داغ کرده " این را من هم می دونم حتی چرا این یارو با این همه ادعاش نمی دونه؟؟ می آید و تو دفتر مینشینه. من هم اینجا نشسته ام .لااقل آفتاب مستقیم تو کله ام نیست . برای اِن امین بار می پرسم:"آقا رضا ، روغن گیربکس که چکه کی کند مشکلی پیش نمی آورد؟ " و او برای اِن امین بار می گوید " نه، هر وقت خواستی صفحه و اینها را عوض کنی اونم درست می کنم." نگاهم می افتد به ساعت دیواریشون. 12:30 را نشان می دهد، باور نمی کنم ، ساعت موبایلم را چک می کنم درست است. بیخود نیست که این قدر گرممه. شال آبی ای که روز تولدم غافلگیرم کرد سرم است. شاید گرما به خاطر این است، یه جورایی کلفت است.سرم را تکیه می دهم به ستون جعبه های روغن ترمز.خدا .پس این یارو چرا نمی رود سرِ ماشین من. چشمهام دو دو می زنند.شاگرد باطری سازِ دو سه تا نان بربری خریده واسه ناهار. دلم نان تازه می خواهد. تو خونه سوپ دارم. باید دکتر هم بروم. امروز نرفتم اداره، باید یه استعلاجی بگیرم. پیرمردی که دستاش عجیب می لرزه می آید تو و داد می زنه"بیا آقای کریمی اومد" چشمهام را باز کردم و سر تا پاش را نگاه می کنم . یه عینک درشت، یه پیرهن سفید که انگار یه روزی راه راه بوده، شلوار خاکستری ای که تا روی زمین کشیده می شود از بس که کهنه است به تنش زار می زند نگاهش نمی کنم. یه چوب سیگار هم دستشه که یه نخ سیگار "اسسی" هم سرش است دستشه، با یه مداد زرد رنگ و یه روزنامه همشهری. جلوی تعمیرگاه یه چرثقیل ایستاده که یه دوو -اسپرو ی مشکی را بوکسول کرده. پیرمرد می خواهد پول چرثقیل را بدهد. دستهاش می لرزد، حتی نمی توند پول بشمرد. بیست هزار تومن می شمرد می دهد راننده چرثقیل. بقیه پولها را می گذارد حیب عقبش. نگاهی به من می کند و می گوید "بیست تومن برای اینکه از چهار راه دریا بیاره تا اینجا" . باور نمی کنم "همین یه چهار راه؟!" سری تکان می دهد. میره به گذشته ها" ای خانوم. اولین حقوقی که گرفتم 1875 تومن بود . داییم می گفت این همه حقوق دادن بهت؟ هی هی " رفت بیرون که برود دنبال آقای کریمی. " پولاتون همه از جیبتون زده بیرون. می زنند یه وقت ازتون."
-" چه ارزشی داره این کاغذها؟" سری تکان داد و رفت بیرون. زیر لبی با خودش حرف می زد . سرم درد می کند. با چشمهام دنبال این یارو میگردم. رفته سرِ یه جی ال ایکس، جوش آورده، رفته ترموستاتش را بردارد. اگر این دفعه نیاید سر ماشین من ، داد می زنم سرش.
می اید تو دفتر که چیزی بردارد شاکی می شوم:"آقا این ماشین من را روبراه کن.می بینی که مریضم . " میگوید چشم. به یه ماشین دیگه می گوید بزن اینجا ببینم چشه. یه تیکه مقوا بر می دارد می اندازه زیر ماشینم و دراز می کشد روش. چقدر لاغره. یه لبلس آبی تنشه با یه جفت کفش سفید. می آید از زیر ماشین بیرون. گوشیش زنگ زده . فکر کنم n70 بود. حالا من می گم این گوشی خز شده به کوش کسی نمی رود. دوباره نمی دونم کجا سر گرفته. از روی کفشهاش دنبالش می کنم. دوباره گُر می گیرم. میرود سروقت ماشین من . کمتر از ده دقیقه وقت می گیرد. می گه "حاظره". یه بیست لیتری میاره و آب می ریزه تو رادیات. شالم از سرم می افتد. گرما می زند تو صورتم . حس می کنم الانه که از حال بروم. پول نمی دهم به یارو. دسته گلیه که خودش به آب داده. سوار می شوم و استارت می زنم. دنده عقب می گیرم . و از کوچه بغلی در می روم. باید بروم دکتر حتی اگر قرار باشه پنی سیلین بزنم....